فردریک شوپن

فردریک شوپن و داستان مارش مراسم خاکسپاری اش

چرا باید داستان مارش مراسم خاکسپاری فردریک شوپن را بدانید؟!

پشت هر قطعه ای احساساتی نهفته هست و معمولا این احساسات ناشی از احوال هنرمند در شرایط خاص است. ممکن است هنرمندی به خاطر مشکلات اجتماعی، فشار روحی و وظیفه انسانی که احساس می کند، نغمه سرایی کند یا ممکن است با یک حادثه که در طول روز برای او افتاده احساساتش برانگیخته شود و دست به ساخت نغمه ای بزند. 

حال مطمئنا دانستن این روایت ها بر کیفیت شنیدن و درک ما از اثر تاثیر مستقیم میگذارد و باعث می شود احساسات هنرمند را بهتر درک کنیم. 

قطعه مارش مراسم خاکسپاری اثر آهنگساز افسانه ای فردیک شوپن هم داستان جالبی دارد که قصد داریم در این پست به آن بپردازیم.

فردریک شوپن
«فردریک شوپن آهنگساز مشهور قرن 19»

اما داستان از چه قرار است؟!

فردریک شوپن از یه جایی به بعد تو زندگیش دستخوش افسردگی بود، سلامتش رو به زوال میرفت و ماجرای عشقی اش با «ژرژ ساند» بیشتر از اونکه خوشدل و امیدوارش کنه موجب نومیدی اش میشد، در چنین احوالی پیوسته رنجیده خاطر و ترشروی میشد و درست وضع آدمی رو مجسم میساخت که برليوز منتقد آثار او به طعنه درباره اش میگفت «همه عمرش را در حال مردن به سر برد» 

دوستان شوپن از دیدن وضعش نگران بودن و فکرشون رو روی هم گذاشتند تا چاره ای پیدا کنن، برای اینکه شوپن رو شاد و خوشدل کنن تصمیم گرفتند یک مجلس مهمانی شام ترتیب بدن و در استودیوی یکی از دوستان نقاش او که مهمانی رو برگزار میکنن یک پیانوی جدید هم بهشه هدیه بدن تا نشانه علاقه و احترامشون رو نسبت به او نشون بدن 

اینکارو کردن، پیانوی جدید رو در اون استودیو جای دادن و در شب مهمانی در ساعت معهود همه مهمانان دور میز شام جمع شدن ولی شوپن کجاست؟ از او هیچ نشانی نبود، فقط بعد از اونکه مدتی از شب گذشته و مهمانان شام خورده بودن سر و کله شوپن پیدا شد، شوپن که معمولا در گردهمایی های دوستانش دیر می اومد در اون شب از همیشه دیرتر اومده بود، فضای استودیو با شمعدان های کم نوری روشن بود ولی پرنس پولینیاک، ریکارد نقاش و سایر مهمانان که شام مفصلی خورده بودن دراون موقع می خواستند با شوخی و مسخره بازی و لطیفه گویی مجلس رو هرچه بیشتر گرم کنند، پس از ورود شوپن، پولینیاک به این فکر افتاد که به خیال خود سرگرمی بامزه ای فراهم کنه، برای این منظور از گنجه استودیو، یک اسکلت رو که نقاش صاحب استودیو گاهی برای پرده های نقاشی اش از اون به عنوان مدل استفاده میکرد بیرون آورد و اونو روی چهارپایه پشت پیانو نشوند، این عمل در اون موقع با آنکه برای رفع افسردگی شوپن، تدبیر مناسبی نبود ولی به نظر دوستش میتونست وسیله ای برای تفریح و انصراف خاطر شوپن باشه

فردریک شوپن، هیچ توجهی به اون منظره ناخوشایند یک اسکلت بر پشت پیانو نکرد و همچنان ساکت و بی اعتنا در گوشه ای تنها ایستاد، پولینیاک به پشت اسکلت خزید و با دستهاش، انگشتهای اسکلت رو گرفت و روی شصتی های پیانو به حرکت درآورد و یک رشته صداهای عجیب، گاهی بلند و گاهی آهسته ایجاد کرد، سایر مهمانان، همچنان ساکت برجای مونده بودن، ناگهان سه ضربه نظیر صدای ناقوس در فضای استودیو طنین انداز شد، این ریکارد بود که برای افزودن برحالت غیرعادی مسلط برفضای استودیو در آن لحظه ها، سه بار با پای خود بر بدنه یک صندوق خالی که خودش روی آن قرار داشت، کوبیده بود. از شنیدن اون سه ضربه ناقوس مانند جملگی به خنده افتادن به جز خود شوپن که همچنان ساکت بود، لحظه ای بعد شوپن کاغذی رو که اسکلت در اون پیچیده شده بود برداشت و اونو چون شنلی روی دوشهایش پهن کرد و وقتی سر و صدا خوابید و همه ساکت ماندن با یک جهش به سوی پیانو رفت، اسکلت رو از روی چارپایه پیانو برداشت و برای چند لحظه اون اسکلت رو تنگ در آغوش گرفت، آنگاه اسکلت رو به گوشه ای برد و خودش روی چارپایه نشست، مهمانان درست متوجه نشدند چه اتفاقی روی داد چون در آن فضای نیمه روشن استودیو نمیتونستند کاملا تشخیص بدن پشت پیانو چه میگذشت، فقط وقتی نغمه هایی از پیانو در فضا مترنم شد به آنان احساس دل نگرانی و دلتنگی عارض شد، چون شوپن نغمه هایی مینواخت که تا اون زمان هرگز از او نشنیده بودند. 

آنچه شوین مینواخت، موسیقی مرگ بود، موسیقی ای بدون هرگونه امید و هیجان، چنانکه گفتی از دنیای دیگر بر می اومد، دوستان شوپن در حالی که نفس در سینه حبس کرده بودند آمیخته با هراس و نگرانی به نوازندگی او گوش سپرده بودن بعد یک دفعه در وسط یک میزان از موسیقی، نوازندگی شوپن ناگهان متوقف شد، شوپن به حال ضعف نقش برکف استودیو شده بود، دوستانش شتابزده به سویش دویدند و در اون حال که دستخوش تأسف شدید شده بودن شوپن رو از روی زمین بلند کردن و پشیمان از وضعی که به وجود آورده بودن، او را به منزلش رساندند و در بستر خواباندن.

چندی بعد، وقتی فردریک شوپن برای اولین بار «سونات می بمل» ساخته جدید خودش رو در یک رسیتال برای دوستداران آثارش اجرا میکرد، اون موسیقی ای که در شب مهمانی دوستانش در استودیوی یکی از آنان بر روی پیانو نواخته بود به صورت یک مارش عزا در موومان سوم اون سونات اومد، نغمه ای که برای دوستان اون شبش، در رسیتال آشنا بود، چندی بعد با تأسف فراوان چنین اتفاق افتاد که از آن مارش عزا برای نخستین بار به هنگام خاکسپاری کسی استفاده شد که خودش سازنده آن بود.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *