پیر پرنیان اندیش: ماجرای نامه منظوم هوشنگ ابتهاج به پدر

داستان عشق سایه(هوشنگ ابتهاج) و پروین از چه قرار است؟

در کتاب پیرپرنیان اندیش که مجموعه خاطرات استاد هوشنگ ابتهاج است و میلاد عظیمی و عاطفه طیه آن را جمع آوری و تهیه کرده کرده اند درباره عشق سایه عزیز به دختری به نام پروین میخوانیم. 

بخش خواندنی این ماجرا جایی است که هوشنگ ابتهاج از پدر برای ازدواج با پروین کسب اجازه میکند که شرح این داستان را در ادامه برایتان از کتاب پیر پرنیان اندیش نقل می کنیم.

هوشنگ ابتهاج

سیمین بهبهانی نوشته است...

غزل سرای برجسته روزگار ما، خانم سیمین بهبهانی، در کتاب یاد بعضی نفرات یاداشتی درباره هوشنگ ابتهاج نوشته است. من آن یاداشت را بار ها خواندم و خیلی به دلم نشست. آن روزها هنوز سایه را ندیده بودم و به قول ابتهاج «به فراق او مبتلا بودم». خانم بهبهانی در یاداشتش نوشته بود که: 

«همه خانواده های رشت، مخصوصا دختر ها، سایه را دوست دارند! اما او به هیچ دختری اعتنا نمی کند جز یکی، که اسمش پروین است. یک کتاب شعر برایش سروده است.»

به علل و دلایل مختلف، از جمله سجیه خاله زنکی که در من مفطور است و لا تبدیل لخلق الله، بعد از آشنایی با هوشنگ ابتهاج، همواره می خواستم از کار و بار کتابی که برای پروین خانم، سروده شده بود سر دربیارم و خوشبختانه موفق شدم.

گفت پیغمبر که چون کوبی دری 

عاقبت زان در برون آید کسی

سایه حق بر سر بنده بود

عاقبت جوینده یابنده بود

درمیان اوراق و کتاب های سایه، به دفتری از اشعار او برخوردم که به خط دوست سایه (حسن نوری)نوشته شده است. این دفتر که جلد چرمی قهوه ای رنگ دارد، نامش « سایه های گذشته» است و مشتمل بر سه کتاب است به نام های: اشکها، افسون و فسانه و کیفر. سراسر سایه های گمشده داستان عشق سایه و پروین است. 

اولین شعر به نام بیم و امید تاریخ 1323/10/4 و آخرین شعر به اسم نگاه او تاریخ 1326/5/25 دارد. سایه اعتقاد دارد که این کتاب پرت و پلاست، ولی به نظر من این کتاب برای فهم چند و چون نخستین دوره های شعر سایه، اهمیت دارد و پرتو هایی هم بر برخی ساحات زندگی او می افکند.

یاد آن شب به خیر که سایه این کهنه کتاب را ورق می زند و شعر هایش را برای ما میخواند. از جمله قصیده زیر را:

 

می شود عرض خدمت پدرم

پدر نکته سنج با هنرم

جان من باد خوش فدای تنت 

خاک پای تو باد تاج سرم

رازیم در دل است و حیرانم

با کدامین حیاش پرده درم

هر نفس از خیال گفتن آن 

رسد از شرم رنج بی شمرم

چون نیارم به پیش روی تو گفت 

آنچه دارم به نامه می سپرم

دوست دارم سیاه چشمی را

همچو مجنون به بند عشق درم

نازنینی و ماه رخساری 

که از او یافت روشنی بصرم

نام آن آفتاب پروین است

که زده این چنین به جان شررم

دوست می دارمش، چه باید کرد

من از این کار خویش مفتخرم

سعی استاد دانش نفزود 

عشق او ، عشق اوست راهبرم

مهر او افتاده در دل من

که سراپای گرم و شعله ورم

در سرم گر نبودی این سودا

کی بدی اشکهای چون گهرم

خنده بر من مزن، تو بی خبری 

که من از خود چگونه بی خبرم

وین بگویم ترا که ممکن نیست

که دل از مهر و عشق او ببرم

دست از دامنش نخواهم داشت

سر جدا میکنی ز تن اگرم

من در این کار سود خود بینم

گرچه دانی تو نیک سود و ضرم

من نه وامانده گشتم از تحصیل

گوی دانش بیار تا ببرم

صبر هرچند تلخ و جانفرساست

میکند صبر نازنین شکرم

تا به پایان رسد مرا تحصیل 

می نشیند به صبر آن قمرم

او بدین کار راضی است و کنون 

من رضای تو را همی نگرم

ورنه پاسخ دهی به لطف و رضا 

می کنی تیره روز و در به درم

رحم کن ای پدر به سوز دلم 

رحم کن این پدر به چشم ترم

همه امید من به یاری توست

ای پدر نشکنی تو بال و پرم 

غم میفزای بیش از این به دلم

خم مکن زیر بار غم کمرم 

ای پدر آن مکن که من گویم: 

پشت پا زد به بخت من پدرم 

همه دانند داستان مرا

پیش مردم چون مهر مشتهرم

کس بدین گونه خوش چکامه نگفت 

فخر کن زینکه من تو را پسرم 

 

اما پاسخ هوشنگ ابتهاج بعد از شنیدن جواب منفی پدر:

 

پشت پا زد به بخت من پدرم

وای بر من شکست بال و پرم

از غم دل بسوخت جان و تنم

ز آتش دل گداخت پا و سرم

نا امیدم اگر ز یاری بخت

نیست چشم وفا ز کس دگرم

من شکر پیش او فرستادم 

داد حنظل به پاسخ شکرم

سود من خواهد او؟ دریغ، دریغ

او نداند هنوز سود و ضرم

پاسخ من چرا به تلخی داد 

گر نمیخواست زحمت و ضررم

گویدم او که ترک عشق بگوی

بود خواهی از این پس ار پسرم

چشم می پوشم از جهان، لیکن

نرود این سخن به گوش کرم

عشق بازیچه نیست ای مردم

که به میل شما از او ببرم

چون من نه مرهم نهید بر دل من

زخم کمتر زنید بر جگرم

ورنه فردا به پیشگاه خدا

از گناه شما نمی گذرم

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *