3 داستان درباره دیدار شمس و مولانا

افسانه هایی درباره دیدار شمس و مولانا

درباره دیدار سرنوشت ساز شمس و مولانا بسیار سخن ها گفته اند. دیداری که سرچشمه فوران اشعاری بود که بر پنجاه هزار بیت بالغ می شود و همچون تاجی بر تارک ادبیات عارفانه جلوه گری میکند.
داستان هایی که درباره دیدار شمس و مولانا در کتاب ها ذکر شده است گاهی به صورت امری خارق العاده و فوق طبیعی شرح داده شده است. در این پست به شرح سه روایت از کتاب عارف جان سوخته پرداختیم.امیدواریم که لذت ببرید.

مولانا

اولین روایت درباره دیدار شمس و مولانا:

نقل است روزی مولانا با شاگردان خود سرگرم بحث در مسائل مذهبی بود که شمس از در درآمد و به او سلام کرد، به زمین نشست، کتاب ها را نشان داد و پرسید: « این ها چیست؟» مولانا در پاسخ گفت: « تو از این چیز ها خبر نداری.» در دم، کتابخانه و کتاب ها آتش گرفتند. نویسنده می گوید که مولانا به دیدن آن آتش سوزی فریاد زد: « چه خبر است؟» و شمس پاسخ داد:« تو هم از این چیز ها خبر نداری.» سپس برخاست و رفت در حالی که مولانا را یکسر دگرگون کرده بود و از مردی زاهد که تا آن زمان در کنج مسجد خانه داشت، به عاشقی دیوانه مبدل ساخته بود که آواره و سرگردان هر سو می گشت و به سماع می پرداخت.

دومین روایت درباره دیدار شمس و مولانا:

راوی دیگری این دیدار را اینگونه شرح میدهد که ملاقات آن دو در کنار حوضی رخ داد که مولانا بر لبه آن نشسته بود و کتاب هایی نزدیک دستش قرار داشت. شمس به سوی مولانا رفت و از او پرسید که این کتاب ها درباره چیست؟ مولانت پاسخ داد:« این قیل و قال است، تو از آن سر درنمی آوری!» شمس کتاب ها را برداشت و در آب انداخت. مولانا افسوس کنان گفت:« ای درویش، چه کردی؟ بعضی از این کتاب ها نایاب است و از پدرم به من رسیده.» شمس دستش را در آب فرو کرد و کتاب ها را یکی یکی بیرون آورد. راوی تاکید میکند که کتاب ها حتی نم هم برنداشته بودند. مولانا پرسید: «سر این کار چیست؟» و شمس پاسخ داد: « این ذوق و حال است، تو از آن سر در نمی آوری!.»

معتبر ترین روایت درباره دیدار شمس و مولانا:

از مدرسه پنبه فروشان مردی سوار بر استر بیرون می آید. شاگردانش پیرامونش را گرفته اند و با پای پیاده از پی او می آیند. بشره مرد زردرنگ است و اندامش نحیف، عمامه بزرگ سفیدی بر سر دارد و پوستینی از پوست بره روی جبه پشمینش به تن کرده است. چکمه هایی آستردار پاهایش را از سرمای سخت محافظت میکند. 

شمس چشم هایش را که از حمله بی امان باد چین خورده است، باز میکند. بی هیچ تردید جنسی را که در جستجویش است در این سوار باز می شناسد. او همان محصلی است که پانزده سال پیش، در میدان اصلی دمشق ملاقاتش کرد، همان جوانی که هنوز زیاده خام بود و نتوانست او را دریابد. اما در این روز بیست و ششم جمادی الاخر سال 642 هجری به نظر پخته می رسد. او عوض شده است. کسی که خندان در میان دوستانش می خرامید، کسی که خواهش آتشین و توام با اشک شمس را: «ای صراف عالم، مرا دریاب!» نادیده گرفته بود اکنون پخته شده است. دیداری که آرزویش را داشت میتواند رخ دهد. وقت آن رسیده است. 

مولانا، سوار بر استر، با شاگردانی که به دنبالش هستند، از برابر کاروانسرای شکر فروشان می گذرد. شمس از جا می پرد و لگام اسب را به شدت می کشد و با این کار سوار و مرکبش را از رفتن باز می دارد. 

مریدان، پس از آنکه لحظه ای از ظهور ناگهانی این مرد هراسان می شوند، به خود می آیند و می کوشند تا این پیر مرد را، که رفتاری عجیب و غریب دارد، از انجا دور کنند. ثریانوس یونانی برای محافظت از مولانا، شمس را به تندی عقب می راند و میان او و استر حایل می شود و پشت تنومندش را به حیوان می چسباند. مولانا پس از آنکه چند لحظه ای روی مرکبش این سو و آن سو می افتد، به سرعت بر خود مسلط می شود. یک اشاره دستش برای اینکه به نا آرامی و آشفتگی پایان دهد، کافی است. هیچ خطری تهدیدش نمی کند. بهتر است بگذارند که این بیگانه حرفش را بزند. 

آنگاه شمس قامت بلند و باریک خود را راست میکند و با لحنی خشک می پرسد: 

«کدام یک بزرگ ترند؟ بایزید یا پیغمبر؟»

مولانا اعمال و رفتار بایزید، عارف بزرگ، را از حفظ می داند. بار ها و بار ها بخشی از تذکره الاولیاء را که در آن عطار از این شخصیت غیر عادی با عناوین سلطان العارفین، حجه الخلایق و دعامه نامتناهی یاد میکند، خوانده است. 

امروز، هنوز هم گاهی که به نسخه شخصی مولایم روجوع میکنم، آن ده صفحه ای که بایزید اختصاص دارد خود به خود در برابرم باز می شود، صفحاتی که از دیگر صفحات کتاب فرسوده ترند چون بیشتر به آن ها رجوع شده است. 

« سی سال خدای را می طلبیدم. چون بنگریستم او طالب بود و من مطلوب.» مولانا مدام این جمله بایزید را پیش خود تکرار می کرد. اعلب، هنگامی که در پایان نماز به سجده می رفت، به بایزید توسل می جست و به تامل در گفته ای می پرداخت که این دعامه نامتناهی در حدود چهار قرن پیش به زبان رانده بود: 

«از بایزدی بیرون آمدم چون مار از پوست، سپس نگه کردم عاشق و مشعوق و عشق یکی دیدم. مدت سی سال خدا را همچون آیینه ای برابر خود داشتم. اکنون من خود آیینه خویشم.»

مولانا گاه سخنش را با این جمله شروع می کرد: «مثل من، چون مثل دریاست که نه اعماقش پیداست، نه آغازش و نه پایانش»

بسیار اندک بودند کسانی که می دانستند این قیاس در واقع از بایزید است، و بسیار نادر بودند کسانی که دنباله آن را می دانستند: عرش منم. کرسی منم. ابراهیم، موسی و عیسی منم. جبرائیل و میکائیل منم. اسرافیل و عزرائیل منم. 

شمس از مولانا پرسید : « کدام یک بزرگ ترند بایزید یا پیغمبر؟» 

پیرمرد دیگر سردش نبود. اکنون به سوزی که می آمد، و به مریدان سراسیمه بی اعتنا شده بود. چشمانش منتظر پاسخ بود. مولانا، بعد ها، با به یاد آوردن عظمت این پرسش، گفت که او آسمان را بر زمین گسترد. 

مولانا، در حالی که احساس میکرد آتشی شگرف از کاسه سرش به سوی ابر های سنگین بیرون می جهد، پاسخ داد: « محمد بزرگ تر است. تشنگی بایزید تنها با نوشیدن قطره ای که در ظرف ادراک او می گنجید، تشفی یافت. در حالی که تشنگی محمد بی کران بود. تشنگی در وجودش انباشته بود. او غرق در تشنگی بود. بایزید چون به حقیقت رسید، بی درنگ احساس کرد که سیراب شده است و دیگر نگاهی به دورتر نیفکند. اما محمد، همچنان که روز به روز و ساعت به ساعت پیش می رفت، چشمش پیش از پیش بر انوار الهی باز می شد و عظمت، قدرت و حمکت پروردگار را می دید. از همین رو، خطاب به خدا گفت که نمی تواند او را چنانکه سزای اوست، بشناسد. ما عرفناک حق معرفتک.»

در این لحظه شمس بیخود شد. به راستی از هوش رفت. بعد ها گفت که در آن لحظه خاص، مولانا را ندید بلکه خود را در او دید. شمس بر زمین خفت، مولانا از استر پیاده شد و به شاگردانش دستور داد که غریبه را با ملایمت از جا بلند کنند و با احترام تاکید کرد با احترام تمام به مدرسه ببرند. یکی از پسرانش، سلطان ولد، که در آن زمان هجده ساله بود و به پدرش دلبستگی خاص داشت، جمعیت را شکافت، سر شمس و سپس تنش را بلند کرد و به کمک دیگران آن مشتی پوست و استخوان بی حرکت را بالا برد و بر استر نشاند. 

جماعت به سوی مدرسه استاد به راه افتادند.

زن ها که نه استر را دیده بودند و نه مرد از هوش رفته را، به حیاط اندرونی که برگ های درختانش در آن پاییز سرد ریخته بود، شتافتند. قو ها در گوشه ای از حوض بزرگ گرد آمدند و تجمعی یکسر سفید، نا منتظر و شتابزده پدید آوردند. در حوض نیمه خالی، فواره ای بی مصرف به چشم میخورد و ترک های گوناگونی که بیهوده در انتظار ملاین شدن هوا بودند. حتی باغجه ها هم که منتظر تغییر فصل و آمدن بهار بودند.از این آشفتگی ناگهانی تکان خوردند گویی آن تناسب و تقارن همیشگی باغ های ابرانی، موقتا به هم ریخته بود. 

سلطان ولد به زحمت توانست پریشانی جمع را فرو بنشاند. نه، نگران پدر نباشند. او دارد در عقب استر، در چند قدمی آن راه می رود. این مردی که بیهوش افتاده، در واقع غریبه است. ظاهرا درویش پیری است. مردم به سراعت پراکنده شدند. ثریانوس قوی هیکل پیش رفت، شمس را میان بازوانش گرفت او را به تالار اجتماعات برد و در را به روی ده ها شاگردی که حیرت زده بودند، بست. 

شمس چشمانش را باز کرد. متوجه شد که در اتاق کرسی است، اتاقی که در سراسر زمستان مرکز همه فعالیت های بود، مردان در آنجا می خوابیدند، می خوردند، می نوشیدند، از مهمانانشان پذیرایی می کردند، مطالعه می کردند، درباره موضوعات گوناگون سخن میگفتند، پیر می شدند و سرانجام می مردند. پاهای شمس زیر کرسی بود و سرش روی زانوی مولانا قرار داشت خود مولانا به پشتی های بزرگی ، با روکش قالیچه، تکیه داده بود. 

مولانا که زمان طولانی منتظر بیدار شدن این مرد، که حتی نامش را هم نمیدانست، بود دید که پلک های ناشناس باز شد. و گفت : «منم آن ناگهان تو را دیده.»

دست هایش را بر موهای شمس، که از همان زمان خاکستری بود، کشید و با مهربانی نوازشش کرد. شمس حرکتی به خود داد و راست نشست. دور تا دور کرسی، شخصیت های برجسته ای را دید که بالای جبه شان پایین آن در زیر شالی که روی کرسی انداخته بودند پنهان بود که از اطلس زرشکی زردوزی شده و یا پارچه زربفتی با ره های رنگارنگ متناسب با عمامه شان بود، نشان می داد که به دربار سلاطین یا کاخ امیران رفت و آمد دارند.

من و ثریانوس هم، مثل دیگران شگفت زده، در آنجا حاظر بودیم. آیا شمس ما را هم به رغم جوانی مان، از جمله بزرگان خشک و متکلف پنداشته بود؟ 

اینجا بود که آن واقعه استثنایی آغاز شد. تنها با یک حرکت ساده. 

شمس به چشمان بهت زده مریدان نگاه کرد. به نظر می رسید که آنان چندان موافقتی با رفتار پیر خود ندارند. من که از همه کوچک تر بودم، نمیداستم که در این باب چگونه باید بیندیشم. نگرانی دوست یونانی ام، ثریانوس را نیز در کنار خود احساس می کردم. 

شمس از جا برخاست و بدن و بلند و لاغر خود را مانند بادبان یک کشتی فاتح، به رخ کشید. دست مولانا را گرفت و او را با خود به سوی در برد. از اتاق کرسی بیرون رفتند. ما هم از پیشان رفتیم. از کنار دالان سرپوشیدخ گذشتند و جلو در حجره ای ایستادند. شندیم که شمس به مولایم گفت: 

«من نیامده ام به شیخی. نیز آن نیستم که مریدی کنم. پای در دوستی تو نهادم، دلیر و گستاخ.»

و مولانا، برای پسر وفادارش سلطان ولد، این دو بیت را خواند: 

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد

از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد 

چون باز که برباید مرغی به گه صید 

بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد

و افزود: 

«مرا ربودند.»

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *