خاطره ای از دوران پزشکی شهریار

شهریار : سایه جان با این وضعم من میتونستم دکتر بشم؟!

در کتاب پیرپرنیان اندیش، خاطرات زیبایی از استاد هوشنگ ابتهاج نقل شده است. اما یک بخش کتاب هست که شیرینی خاص تری دارد و آن هم بخش خاطرات هوشنگ ابتهاج با شهریار است. 

در این پست قصد دارم یکی از خاطرات شیرین شهریار را برایتان نقل کنم.

شهریار

تعریف میکرد که همون موقع که من دانشجوی طب بودم، یواشکی یه مطب راه انداختم، بعد سید هم بودم و دستم سبک بود، خیلی هم مریض می اومد پیش من. میگفت دانشکده هم میدونستن ولی چیزی نمیگفتن. بعد میگفت یه روز یه دختر از اتاق هراسان گذشت و اومد تو اتاق من که اقای دکتر دستم به دامنت که پدرم داره می میره. 

منم فورا کیف دکتریم رو برداشتم و راه افتادم. حالا اون مریضی رو که تو اتاقشه و داره اونو معاینه میکنه ول کرده. اون طوری که خودش می گفت: مریض هایی که توی اتاق انتظار بودن میگفتن آقای دکتر ما خیلی وقته اینجا نشستیم. می گه منم گفتم: مگه نمیبینن پدر این داره میمیره. خلاصه درشکه سوار شدیم و رفتیم پایین شهر. دیدم یه اتاق مخروبه ای هست که کفش معلومه حصیری یا گلیمی بوده که تازه جمع کردن. می خواست بگه که از فقر بردن و فروختن. بعد گوشه اتاق یه پیرمردی تو یه لحاف شندره ای داره ناله می کنه. 

می گفت: مریضو معاینه کردم و نشستم نسخه نوشتم و به دختره گفتم برو فلان داروخانه که آشنای من اند این دارو ها رو مجانی بگیر. همه این کار ها رو کردم و نشستم بالای سر مریض زار گریه کردن. 

شهریار با خنده میگفت: صاحب مریض یعنی اون دختر اومد پیشم و می گفت: آقای دکتر عیب نداره، خدا بزرگه، خوب می شه(غش غش می خندد) بعد می گفت سایه جان! با این وضعم من می تونستم دکتر بشم؟!

هوشنگ ابتهاج و شهریار

سیگاری می گیراند…

خیلی آدم مهربانی بود شهریار… خیلی مهربان بود… عجیب و غریب بود مهربانیش. انگار با همه عالم و آدم وصل بود. شاید من هم این بستگی عاطفی رو که با جهان و انسان دارم، تا حدودی مدیون شهریار باشم البته در کنار تاثیری که مادرم با اون خدای دوست مانندش بر من داشت.

داستان خدای مادر هوشنگ ابتهاج نیز داستان جالبی است که در پست دیگری آن را برای شما نقل خواهیم کرد. 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *